سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
نقاب را از چهره ات بردار
بگذار فقط برای یک بار، خودت را ببینم

از چهره طبيعت افسونكار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
اين جلوه هاي حسرت و ماتم را
پاييز، اي مسافر خاك آلود
در دامنت چه چيز نهان داري
جز برگ هاي مرده و خشكيده
ديگر چه ثروتي به جهان داري
جز غم چه مي دهد به دل شاعر
سنگين غروب تيره و خاموشت؟
جز سردي و ملال چه مي بخشد
بر جان دردمند من آغوشت؟
در دامن سكوت غم افزايت
اندوه خفته مي دهد آزارم
آن آرزوي گمشده مي رقصد
در پرده هاي مبهم پندارم
پاييز، اي سرود خيال انگيز
پاييز، اي ترانه ي محنت بار
پاييز، اي تبسم افسرده
بر چهره طبيعت افسونكار
سلام به دنیای من ![]()
دنیایی که از عشق لبریز و از وفا ...
زمونه رسم بدی داره...
ظلمت و دل ...
اینها چه ربطی به هم دارن؟!!!
به من فکر کن دنیای رویایی من ...
رویای منو ببین ای تعبیر همه خوابهای من ...
بعد از اين اگر باشم ، در نبود خواهم بود
مثل تاب ِ بي تابي ، مثل ِ رنگ ِ بي رنگي
دارم فقط به ظلمت شب فكر مي كنم
بيمارم و به لرزش و تب فكر مي كنم
شاعر شدم ، به قافيه ها فحش مي دهم
يعني به سبك ِ «شعر و ادب»! فكر مي كنم
هي توي خواب هاي خودم راه مي روم
هي كوچه را وجب به وجب فكر مي كنم
با يك فلاشْ بك ، گذر عمر را دوسال
برگشت داده ام به عقب / فكر مي كنم:
ديگر من و تو فاصله را بي حساب ... ، نه!
من از تو چند بوسه طلب ... ، فكر مي كنم
حالا لبم به جنس ِ غزل، درد مي كشد
اصلاً چرا به «طعم ِ رطب» فكر مي كنم؟
منگم هنوز از لحظات گذشته ام
با ذهن ِ پاره ام، چه عجب! فكر مي كنم!
احساس مي كنم كمي از «عشق» خسته ام
از بس كه بي دليل و سبب فكر مي كنم
اما هنوز «وسوسه» در بسترم پُر است
هر شب به تو ، به بوسه ، به لب ، فكر مي كنم
غنچه با دل گرفته گفت: 
"زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است"
گل به خنده گفت:
"زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است"
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی؟
راستی کدامیک درست گفته اند؟
من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر از غنچه پاره کرده است
"قیصر امین پور"






تو بهاران روزگار منی
شعر پایان انتظار منی
راستی من چه بی قرار تو ام
وه که تو مایهی قرار منی
من به بوسیدن تو محتاجم
تو نیاز بزرگوار منی
عکس مهری و قابت از عشق است
هدیهی آفریدگار منی
با تو من هم چقدر بچه شدم
بچگی های ماندگار منی
خاله بازی و خاک بازی من
دستهای پر از غبار منی






.... ![]()
سکوت صدای رسای آفرینش است.گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق در لابلای
بوته های سبز و تازه زندگی ...نگاه کن ! جوانه در سکوت می روید و گل در سکوت می شکفد .
و تو نیز اینگونه! در غوغای غربت و تنهایی ام با شکوه روییدی...
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود
فروغ فرخزاد
برای خاطر عشق:
ما سه نفر بودیم
اولی کلمه بود که عشق را نوشت
دیگری صدا بود که عاشقی را خواند
سومی ساز بود که هر دو را نواخت
ما سه نفر یک نفر بودیم
برای خاطر یادهامان:
قایق های نجات که رسیدند
سرمان را زیر آب بردیم
ما غرق شدیم
ما دریا را دوست داشتیم
سلام ![]()
در امتداد این شب تیره
من و تو
و
خاطره ات
چه کرده ای با من
تمام ثانیه ها
یادت را
برایم به ارمغان می آورند
دیده بر هم میگذارم
سکوت به لب میخرم
آه در سینه حبس میکنم
مبادا کسی
خاطره ات را از من برباید
دوستت دارم
اندازه اش را نمیدانم
گویی
به اندازه ستاره های کهکشان
نه
بیشتر
تو را
اندازه خودم دوست دارم
ــــــــــ
نگران نباش من هستم
هرچند بودن با نبودن بخاطر اینگونه بودن فرقی نداره و هردوش ازهم بدترن.
حرف دیگه اینکه بدجوری دلتنگتم
چگونه بخوابم با کدامین دل شکسته
باور کنم هر چه امید بود رفت ؟
با کدام حنجره سخن بگویم
که خون جوانهای ماست که بی رنگی خیابانهای ما را شسته.
غم را نمیتوان بیان کرد ولی باور دارم که قلم خشک نمیشود
